SUN

يکی از آشنايان که دانش‌آموخته رشته تکنولوژی آموزشی است تعريف می‌کرد که در دوران تحصيلش در آلمان، يک‌بار اوليای مدرسه آلمانی‌ای که دخترش در آن درس می‌خواند، از او خواستند به مدرسه برود. آن آشنای ما که می‌گفت در آلمان و گويا به‌طورکلی در غرب، چندان باب نيست که پدر و مادر دانش‌آموزان را به مدرسه فرابخوانند؛ از نگرانی اين‌که مبادا دانش‌آموزان دچار اضطراب بی‌مورد يا حسّ تحقير بشوند. می‌گفت با نگرانی رفتم ببينم چه شده.
مشاور روانی مدرسه گفته بود که ما يک کارگاه نقاشی داريم که در آن همه بچه‌ها با هم يک نقاشی - هرچند نامربوط و مغشوش - می‌کشند. ما ديده‌ايم که دختر شما در طول کلاس به کناری می‌نشيند و می‌گذارد کار همه که تمام شد و در ۵دقيقه آخر کلاس، می‌آيد بالاسر نقاشی، آن را کنار می‌زند و در کاغذی به همان بزرگی کاغد نقاشی مشترک بچه‌ها، خودش شروع می‌کند به نقاشی‌کشيدن! اين نشان می‌دهد فرزند شما کار فردی را به کار جمعی ترجيح می‌دهد و اين اصلاً خوب نيست!
آن آشنای ما تعريف می‌کرد که بعد از اين حرف مشاور، کلی سعی کردم برايش توضيح بدهم ايرانی‌بودن و کار اشتراکی بلدنبودن يعنی چه که از نگرانی ِ آن بنده‌خدا درباره دخترم کم کنم.
من و علی حجوانی هر دو ايرانی هستیم، از بيخ! حالا به نظر شما بايد نسبت به اين وب‌لاگ‌نويسی ِ مشترک ِ ما دو تا (يا شايد هم بعد از اين بيشتر)، خوش‌بين بود يا بدبين؟!
من که اصولاً آدم خوش‌بينی هستم!

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط شهروند مجازی نظرات ()

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

نوشته شده در شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط شهروند مجازی نظرات ()



Design by : Pichak